چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389
خواب می دیدم دارم یکی یکی اعضا و جوارحم رو بالا می آرم .بی هیچ درد و مشقتی !
نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:41 قبل از ظهر | لینک
|
یکشنبه سوم مرداد 1389
به قول شاملو
:میان این دو ، من ، لنگر رفت و آمد درد تلاش بی توقف خویشم.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:9 قبل از ظهر | لینک
|
دوشنبه ششم اردیبهشت 1389
همیشه ساکتی وقتی که دلگیری کلا خاموش می شی.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:51 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه هشتم اسفند 1388
زندگی برای تو یه ((همین جوریٍ )) ساده بود که برای من نبود.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:53 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه بیستم بهمن 1388
دل زده - دل مرده -دل سوخته - دل شكسته - دل بسته -دل باخته -دل بريده - دل آزرده - دل سرد - دل گير - دل آشوب - دل واپس - دل تنگ .....
نه يه حالي ام كه هيچ كدوم از اينا نيست بدتره به خدا...
نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:12 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و ششم دی 1388
نوشته شده توسط سحر در ساعت 4:7 بعد از ظهر | لینک
|
یکشنبه بیستم دی 1388
آهای ای همه ی فکرهای دنیا !
می شه یک کم برین اونورتر ؟ می خوام یه نفس راحت بکشم.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 11:24 قبل از ظهر | لینک
|
دوشنبه چهاردهم دی 1388
دردی که از کمر به نوک انگشتای پای چپم تیر می کشه ضربدر سردرد ضرباندار یک طرفه ای که به هیچ مسکنی جواب نمی ده بعلاوه بی نظمی همه هورمونهای جنسی و غیر جنسی به توان خستگی روزمرگی وقتی بر بی نهایت مهربونی تو تقسیم بشه هیچه.
چه خوبه که تو هستی.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:48 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و یکم آذر 1388
پرنده اقبالم آنقدر بالا می پرد که نمی توانم ببینم همای است یا کرکس!
نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:51 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
زمین می گرده و می گرده و می گرده و در یکی از این روزهای ۲۴ ساعته حاصل از این گردش از یه همکلاسی قدیمی می شنوی که یه همکلاسی قدیمی دیگه تو یه شهر کوچک شمالی خودکشی کرده. مدتی مات و مبهوت می مونی و زمین باز هم می گرده و می گرده و می گرده و تو می مونی با یه عالمه علامت سوال.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:17 بعد از ظهر | لینک
|
