تبليغاتX
بهشت خيال
از طرف دوستان وبلاگی  به خصوص (دکتر گمشده)دعوت شدم به بازی !به چی پز می دی !! و بهترین فیلم ها و.... ***ممنونم!!!!

اما باید فکر کنم وبعد جواب بدم!و چون الان دیرم شده و باید برم سر کار وزندگی!! این کار رو به زمانی در آینده!! شاید شنبه ، موکول می کنم. اما چون تنها کسی که بی هیچ تردید  در لیست هنرپیشه ها خواهد بود ،  و اون کسی نیست جز آل پاچینو یه عکس ازش می گذارم تا صفحه زیبا بشه!!

 راستی تعطیلات خوش بگذره!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط سحر |

با نوای آشنایش می زند بر در پدر                           می پرد از جا دلم ، آمد پدر آمد پدر                      می روم در را به رویش می گشایم شادمان              چهره خسته زکارش نقش می بندد                         میان قاب در

بازهم از گچ نشسته روی دستش گرد و خاک            مثل هرشب او خریده نان تازه گرم وپاک             گویمش بابا سلام، گرم می خندد به من                   می کند پر این جوابش دشت وصحرای دلم                          از نسیم مهر پاک

 

*این شعر مال اون سالهایی که پدر دبیرم شبها خسته از کار روزانه و کلاسهای کنکور و.... با رویی گشاده به خونه بر می گشت، ومن می رفتم و در رو برایش باز می کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 7:13 قبل از ظهر توسط سحر |

 

سالهای دور اون وقتهایی که محصل بودم و بچه درسخون!شبهای تیر ماه که فصل امتحانات بود، برای من سخت و خسته کننده ولی دوست داشتنی بود. وقتی هنوز چند فصل از کتاب مونده بود و فردا امتحان داشتی بایست تا صبح بیدار می موندی و با خواب و کتاب و مغزت کلنجار می رفتی تا یه چیزایی برای فردا به زور تو کله ات فرو می کردی!اون روزها حیات خونه ما ،با هوای گرم و شرجی شمال،با صدای قور قور قورباغه های جویی که از باغ همسایه می گذشت، با آسمونی که گاه ستاره ای از پشت ابری سرک می کشید و از همه خاطره انگیز تر صدای مرغ حق ، که از دورها ،خیلی دورتر از دورها می خواند،جایی بود که بی خوابی رو برایم ممکن می کرد.

امشب خسته و خواب زده ، با حسرت همه اون در موندگی درسهای باقی مونده و دلتنگی همه لحظه های شیرین حس کردن سکوت پر هیاهوی شب ، وقتی  که انگار تنها تو بیداری و مرغ حق،بی خوابی رو مزه مزه میکنم.

دلتنگ صدای محزون مرغ حق.صدایی که از آن دورها می آمد .از آن دورتر از دورها.

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 5:30 قبل از ظهر توسط سحر |

مادرم دوستت دارم .روزت مبارک.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط سحر

اینم یه عکس از آرمان و دختر عمه اش آیدا!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط سحر |

از وقتی که آمدی،راه قاصدک کوتاه شده!

با یک نفس من،به تو می رسد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط سحر |

بیچاره شیطان!

نمی دانستی روزی می رسد که تو از انسانها چیزهای تازه ای خواهی آموخت!! 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط سحر |

 

می خوام بنویسما ! ولی نمی دونم کیه که تنبلی می کنه؟ مغزم؟ فکرم؟روحم؟چشمم؟دستم؟یا زندگی که سوژه ای برای نوشتن رو نمی کنه؟ 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط سحر |

نگاه مي كني ولي مثل بز!

نگاه بعضي آدمها ، آنچنان آشنا ، سرد ، بي تفاوت و مبهوت ،بز را به يادم مي آورد!

*عكس از وبلاگ خر ماهي!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط سحر |

*¤دخترکان سرزمین من  قناری های پر بریده ای که به آزادی در قفس تبعید می شوید¤*

آنهایی که با لزجی نگاههای هیزشان پیراهنت را اندازه زده اند ، امروز تصور عریانی ات را به پشت دیوارهایی می فرستند که تا آسمان قد کشیده است.

*¤دخترکان سرزمین من  فرشته های بی گناه رانده شده ¤*

رقص طره های ابریشمین گیسویت در باد و پیچ و تاب فریبده اندامت در حریر حیا و عشقی که می بخشی ، عشقی که می ورزی ، در سوزانترین لحظات عشق بازی ، ذره ای از بلندای اندیشه ات نمی کاهد.

افسوس که کوته بینان سستی بنای اعتقاداتشان را به مکاری تو نسبت می دهند.

*¤ دخترکان سرزمین من می نابی که حرامی نوشان حرامتان کرده اند¤*

آنها که امروز در پس پرده نگاهت می دارند، تا به سزای  این زهد ریا  در بهشت فردا حوریان پری پیکر جام برکف به برکشند، عاجزانه روح بزرگت را انکار می کنند.

¤¤به بهانه افتتاح پارک ویژه بانوان¤¤

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط سحر |