اما اندیشه ام تا همیشه از آن من است .آنقدر رها، آنقدر آزاد،که هیچ گزندی از خواسته های حقیر تو نخواهددید.
تو به خود نگاه می کنی
آينه سياه می کنی
پرده بر ترانه می کشی
پنجره تباه می کنی
من ، ستاره آه می کشم
دست روی ماه می کشم
نوازشِ نسيم می کنم
روی شب نگاه می کشم
تو، با گلوله و من، با گل
تو، با شليک و من، با آواز
تو، زردِ نفرت، کبودِ کين
من، سرخِ عشق و سبزِ پرواز
کسبِ تو، قتلِ گل و شبنم
اعدامِ باد و نور و دريا
کارِ من کشتِ چراغ و دف
تيمارِ رنگ و رقص و رويا!
ميعادگاهِ ما:
انسان و آبادی
تاريخِ آينده
ميدانِ آزادی!
من درد می کشم پس هستم.
یک متر ؟ یک دیوار؟ یک سال نوری؟
یک چشم بهم زدن؟
بیا فاصلمون رو بیشتر کنیم ! بیا یک نفس از من دور شو!
۲-به قوانین فیزیک مشکوک شده ام.این روزهاخیلی خسته و بی انرژی ام.هر چی می خورم و می خوابم هم فایده ای نداره. ظاهرا تمام مواد بدون تبدیل به انرژی از بدنم خارج می شوند!!
۳-منتظر یک اتفاقم!هر چی باشه تا یک کم از این روزمرگی در بیام ولی ......
۴ـوقتی حالت گرفته باشه و این وقتی ، ۹۸٪ اوقات زندگی رو تشکیل بده ، برای اینوقتی چیکار باید کرد آخه؟
۱-دوباره بی خوابی زده به سرم.اضطرابم به مرز جنون نزدیکه! روی امواج سینوسی احساساتم از عشق تا نفرت در نوسانم.از خواستن دیوانه وار تا نخواستن و دوری گزیدن و انزجار.
۲-تو زندگی برای خروج از شرایط بد راههای زیادی هست.من معمولا تحمل و توسل به گذر زمان رو انتخاب می کنم.گاهی هم قسمتی از مسئله وحتی اگه بشه کل اونو حذف می کنم.تو تنها موردی هستی که نمی دونم باهات باید چیکار کنم! تو زمان رو متوقف می کنی و امکان حذف نداری!همینه که دچار اضطراب می شم!
۳-کاشکی آخر دنیا کمی نزدیکتر بود!!
نام :محمد طاها نام خانوادگی:............. سن:۶ماهه علت بستری:تب وتشنج جنسيت :مرد
اول خنديدم. ولي چند لحظه طول كشيد تا به حقيقتي كه تو اين كلمات بود پي بردم.بعضي آدمها از ۶ ماهگي مردند.
اما بعضي ها هيچ وقت مرد نمي شوند.
ولعی که برای کتاب خریدن از نمایشگاه کتاب دارم هیچ توجیهی نداره.در تمام طول سال این کتابها تو کتاب فروشی ها هستند.خیلی از کتابهایی که می خوام رو هم نمی تونم تو این نمایشگاه مغضوب علیه پیدا کنم.اما ...نمی دونم چرا این روزا فکرم فقط تو نمایشگاه دور میزنه!!!!
