تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

ازتوي كوچه صداي آكاردئون مي آد به همراه يك تنك بدون هيچ هماهنگي .كمي بعد كسي با درد مي خونه : (( درويش رو هر گليم پاره شب رو سر مي آره قطره با يه دريا براش فرقي نداره ....)) كمي گوش مي كنم .بلند مي شم از پنجره به بيرون سرك مي كشم.دو تا پسر جوون يكي بلوز سفيد يكي بلوز سياه .اونكه مي خونه انگار موهاش كمي هم سفيد شده. از طبقه چهارم ،تنبلي ام مي آد برم پايين .مي رم پول مي آرم ؛پنجره رو باز ميكنم ولي حواسشون به بالا نيست. هيچكي تو كوچه نيست. هيچكي پشت پنجره نيست. كسي تو بالكن نيامده. ترانه اش عوض شده:((دلت ياس پر احساس اي مريم نازم تا اون روزي كه قلبم بزنه ترانه سازم برات ترانه سازم.......)) دارن از كوچه بيرون مي رن.ناگهان يه پسر ده دوازده ساله فرياد زنان از ته كوچه صداشون مي كنه : ((آقا آقا...)) بر مي گردن .پول رو از پسرك مي گيرن .من هم صداشون مي كنم.حالا دوباره وسط كوچه ايستاده اند.پول رو رها مي كنم .مثل پروانه بال ميزنه تامي نشينه جلوي پاي بلوز سفيده.حال دارن مي خونن: ((آهاي خوشگل عاشق آهاي نبض دقايق آهاي بسته به موهاي تو سنجاق شقايق )) از بالكن آپارتمانهاي روبرو دو تا زن و چند تا بچه به كوچه نگاه مي كنن. ((آهاي اي گل شب بو آهاي گل هياهو آهاي طعنه زده چشماي تو به چشم آهو)) پسركي از خونه بيرون مي آن . به دنبالش يه دختر كوچولو خنده كنان خودشو مي رسونه .خوندنشون قطع شده .خانم چادر سفيدي تو بالكن طبقه چهارم چند تا اسكناس رو توي كيسه كوچك نايلوني گذاشته.در حياط باز مي شه؛ بلوز سفيده مي ره تو حياط .كيسه مي افته پايين .ياد كسي مي افتم .اونكه از آرزوهاش اين بود يه كيسه گنده پر پول از آسمون بخوره تو ملاجش! تا از كوچه برن بيرون دو سه جا ديگه هم دشت كردن. حالا از دور صداشون شنيده ميشه. نمي فهمم چي مي خونن ولي هرچي هست انگار با جيك جيك سرمست گنجشكها هماهنگي داره.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:26 بعد از ظهر | لینک  | 

يادش به خير براي كنكور كه درس مي خوندم،در اوقات استراحت (كه معمولاچند برابر زمان مطالعه بود!!)كل كتابهاي كنابخانه بابام رو خوندم . در عرض يك هفته كتاب 4 جلدي سالهاي ابري درويشيان رو تمام كردم! هين شد كه كارم به سال دوم كشيدو الي آخر... حالا امتحان دستياري ...كمي اوضاع فرق كرده درگير زندگي شديم،يعني زندگي بهمون گير داده،شايدم ما به اون. در هر حال پختن وخوردن و شستن وبچه داري و فكر آب و نون و دون!!!!تنها راه فرار از واقعيتها گاهي بستن چشمها ودل سپردن به موسيقي جاري ذهنه كه تورو به هرجايي كه بخواهي ويا شايد بخواد!مي بره.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:45 قبل از ظهر | لینک  | 

امروز روز فوتباله .من هنوز درس خوندن رو شروع نكردم.دلم مي خواست مثل يك پرنده پر مي زدم ومي رفتم دور از همه هياهوها،اين روزها همه چي در حال داغ تر شدن وداغ تر شدنه از هوا گرفته تا جريان انتخابات وتب فوتبال و ....من اما .......
نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:41 بعد از ظهر | لینک  | 

چقدر دنيا عوض شده. سالهاست دفترچه خاطراتم رو گم كرده ام.حالا ؛بدون مداد ....راستي كاشكي همون اشتياق به نوشتن در من حلول كنه.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:17 قبل از ظهر | لینک  | 

به آنان بگو كه بهشت خيال توسط فرشتگان عشق نگهباني مي شود و كسي نمي تواند وارد شود مگر اينكه نشان عشق بر پيشاني داشته باشد.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:9 قبل از ظهر | لینک