تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

در این سرای بی کسی          کسی به در نمی زند.

به دشت پر ملال ما                پرنده پر نمی زند.

یکی ز شب گرفتگان               چراغ بر نمی کند،

کسی به کوچه سار شب        در سحر نمی زند.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:55 قبل از ظهر | لینک  | 

می گن قراره امشب آسمون شهاب بارون بشه.

میشینم کنار پنجره چشم به آسمون.همه آرزوها هجوم آورده اند.راستی کدوم از همه مهمتره؟امشب چند تا شهاب می بینم؟

خدایا دلهای غمگین رو شاد کن .شهابی نیامد

خدایا سلامتی رو از خونه ما دور نکن .شهابی نیامد.

خدایا پدر ومادرم.....

پسرو همسرم......

خواهر وبرادرم.......

پس چرا شهابی نمی آد؟چشمهام رو می بندم. گوش می کنم .صدای قطره های بارون می آد.

 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 11:37 بعد از ظهر | لینک  | 

امشب شب تولد آرمان است.

با دوستان دور هم جمعیم!شما هم بفرمایید. 

پسرم تولدت مبارک.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:13 قبل از ظهر | لینک  | 

همه جا برایم تیره وتار شده .حوصله هیچ کاری ندارم .معنی هیچ حرفی را در نمی یابم.

دلشوره عجیبی دارم.همه فکرهای بد دنیا به ذهنم هجوم آورده اند.

پسرکم در تب می سوزد.

 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 4:25 بعد از ظهر | لینک  | 

دلخوشی های کوچک را توان زدودن یاس های بزرگ است.

مثل تو که ذره ای از خورشید را بر کوه یخی می تابانی .

نامت را عشق نمی گذارم که هیچ لحظه ای از تو تلخ ودشوار نیست .

تو شیرینی ،تو  ... ی

تو آنسوتر از افق کنار خدا ایستاده ای!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:47 قبل از ظهر | لینک  |