سه شنبه پنجم مهر 1384
مرد در خواب عمیقی فرو رفته بود.روی بستر کاغذی اش سوسکی می لغزید. لابه لای موهای در هم تنیده اش شپشک ها می لولیدند .از گوشه دهانش مایع غلیظ زرد رنگی تا روی ریشهای ژولیده اش جاری بود.لباسهای ژنده اش جا به جا آغشته به لکه های خون بود .رهگذر ها از کنارش می گذشتند بی آنکه نگاهی به او بیندازند....
روزها بعد وقتی بوی تعفن اهالی محل را به سمت مرد کارتن خواب کشانده بود که فهمیدند دیر زمانی است که او مرده است .
نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:6 بعد از ظهر | لینک
|
