تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

محل کارم عو ض شده . یه ساختمان 4 طبقه تو خیابون حسینی. مسیر یه جوریه که روزها یه تیکه راه رو پیاده  می رم. تو این دو سه روز مشغول بررسی و کشف  موقعیت استراتژیک ! منطقه ام . همه بانکها رو دور و برمون داریم. یه بیمارستان و یه دکه روزنامه فروشی روبرومونه و گلفروشی درست زیر پنجره اطاقمه! یه چنارم قد کشیده وتا طبقه سوم رسیده.

 اما نکته ای که برام جالب بود  سه نفر آدم بيمار که مثل دکه روزنامه فروشی  و گل فروشی و ..... هر وقت از این خیابون بگذری هستند! از ظاهرشون می شه تا حدودی فهمید چشونه .دو تا شون زنند و یکی مرده . مرده مانیکه* امروز صبح در حالیکه می خندید و بلوز قرمزش رو پشت و رو پوشیده  بود داد می زد:(GOOD MORNING...GOOD MORNING ) .زنها هر دو تا شون مانتو سرمه ای می پوشند.یکی که با یه واکر فلزی راه می ره خیلی نامرتب نیست . ولی اون یکی تیپیک اسکیزو فرنه*  مرتب سیگار می کشه . انگشت ها و ناخنهای پاش که از تو دمپاییش زده بیرون سیاه و کثیفه . وقتی کمی ایستادم تا رد بشه یه دایره خیس بزرگ پشت  باسنش دیده می شد و بعد بوی تند اسید اوریک! باز باز قدم بر می داشت وفقط به پایین پاش نگاه می کرد. تمام مدتی که تو بانک بودم می دیدمش نشسته بود سیگار می کشید و گویا با یک نفر صحبت می کرد . شاید با اون  زنی که سرش رو روی واکر گذاشته بود  و انگار  که خوابیده بود. از همه اینا می گذرم  و به شرکت می رسم .از پله ها می آم بالا پشت میزم مینشینم و فکر می کنم. به این فکر می کنم که کدومش بدتره؟ یه بیماری بدخیم بگیری و در عرض چند ماه بمیری یا اینکه یهو مغزت باد کنه و از یه سوراخ ریز تو کله ات بخار شه و فییییییییییییییییسسسسسسسسسس بزنه بیرون . بعد هم  یه عمر بی غم وغصه بی قید وبند تا آخر دنیا.

 نمی دونم اگه بخواد برای من اتفاق بیفته وبتونم انتخاب کنم، کدوم رو انتخاب مي کنم.

شما می دونید؟

*مانيا : از بيماريهاي اعصاب وروانه كه خلق فرد بيمار بدون دليل سرخوشانه است . (فرد بیمار=مائیک)

*اسكيزوفرني: يه بيماري ديگه اعصاب وروان كه  فرد بيمار دچار از هم گسيختگي كامل روح وروان مي شه .توهم داره و گاه  خودش رو داراي  توانايي هاي خاص مي دونه. همون جنون معروف!

هر دو دسته اين بيماران   خود را بيمار نمي دانند.

 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:45 بعد از ظهر | لینک  | 

پل

هميشه خواب پل مي بينم .  كي مي دونه تعبيرش چيه؟

نوشته شده توسط سحر در ساعت 11:29 قبل از ظهر | لینک  | 

فكر ميكني آن بالا .بالاي اين پله ها چيست كه اينگونه تو را به سوي خود مي خواند؟

آن بالا پشت ابرها  تو ايستاده اي ٬مي دانم.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:13 بعد از ظهر | لینک  | 

امشب فکر می کردم چه خوب شد که آرمان پسره! یعنی چه خوب شد که یک پسر به دنیا آوردم نه دختر؟ چرا؟ خوب برای اینکه حداقل یک موجود با حقوق کامل انسانی در این سرزمین بی وجدانها و نامردمی ها  پدپد آوردم! موجودی که مجبور نیست یک عمر بر سر حقوقش چونه بزنه وآخرش هم هیچی به هیچی!

دردم می گیره. تمام درونم به هم می پیچه. وقتی می بینم در سرزمینی زندگی می کنم که همه حقوق بر حقم به خاطر یک انسان دیگر (و فقط از جنسی دیگر)از من گرفته شده! خدایا چرا اجازه دادی به نام تو این همه تبعیض خلق کنند. خدایا مگر می شود که تو این همه نا مهربان باشی ؟خدایا اگر دستم می رسید

همه پردهایی که بین من وتوست را کنار می زدم. کنار میزدم تا ببینم که تو ... یا....؟

نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:47 بعد از ظهر | لینک  | 

دنیای حقیقی ما پر شده از آدمهای مجازی .پر شده از دروغگو هایی که با افتخار سر هم کلاه می گذارند! پر شده از دزدهای قد ونیم قدی  که به پر کردن جیبهای کوچک و بزرگشون مشغولند و هیچ حس گناهکاری نمی کنند. پر شده از کلک ٬و خالی شده از همه چیزهای خوبی که خدا به آدم وعده داده بود.

نه دیگه به فرزند آدم امیدی نیست.

کاشکی خداوند دیرتر به فکر آزمایش آدم می افتاد و شیطان را سرزنش نمی کرد. 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:43 بعد از ظهر | لینک  | 

روز ۲ شنبه است.۱۴ خرداد .عازم سفریم. از ساعت ۵.۵ صبح بیدارم و دارم وسایل رو جمع وجور می کنم.یه ساک برای آرمان ٬ لباس هاش ٬ حوله اش٬ شامپوش٬ یه ساک برای اسباب بازی های آرمان٬ تفنگ٬ ماشین٬ هواپیما٬ ...یه ساک براي خودمون . دوربین ٬ فلش مموری٬.. سبد آشپزخانه٬ فلاسک چای .

اوه فراموش کردم.یه ساک بزرگ و محکم هم می خوام.اصلا بخاطر همين روح خسته بود که اصرار به این سفر داشتم.-پیداش کردم-

به -ف- می گم تا ساک رو بگذاره روی باربند . ساک رو ازم میگیره -:(وه چه سنگینه٬ ا این که خالیه؟)         -:(بگذارش اونجا برای برگشتن لازم میشه).

در طول سفر بارها از لای زیپ ساک به بیرون سرک میکشه.آبشار پلور٬پارک جنگلی آمل ٬ خونه پدر ٬دریای محمود آباد٬ ساحل سی سنگان٬...روز آخر انگار که بهتر شده.                                                

تا اینکه جدا از همه قشنگی های زندگی خبر بد رو شنیدم.پسر فلانی تو تصادف مرده .(پسر فلانی فقط دو سال بود که ازدواج کرده بود. لیسانس شیمی بود. تو خاطرات بچگی بودو....)

وای.

همه چیز محو شد.اثر همه(SSRI) هاي دنيا از بين رفت.روح بيچاره ام فرار كرده تو  صندوق عقب ماشين هر چي التماسش مي كنم٬ بيرون نمي آد. بهش مي گم مي خوايم بر گرديم خونه سر راه دوباره همه چيزهاي خوب تكرار مي شه ولي گوش نمي كنه.احساس خفگي مي كنم. انگار افتاده ام ته چاهي عميق .همه جا تاريك وسرده .هر چي دست وپا مي زنم. تا خودم رو بالا بكشم٬ نمي تونم. پرهام خيس شده و نمي تونم بپرم.قرص ماه درست وسط گردي حلقه چاهه.پر ميزنم٬ دست وپا ميزنم٬نمي شه .فكرهاي بد٬ لحظه هاي بد٬ خاطرات بد٬حوادث بد٬مثل گنداب از لبه هاي چاه هي مي ريزن تو .هي بال هام خيس مي شه٬هي ديوارها ليز مي شه...

¤¤¤هي نقب ميزنم .هي چاه ميكنم .هي نقب ميزنم. هي چاه مي كنم.                                        

¤(  SSRI  )يك  دسته  از انواع قرص هاي ضد افسردگي.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:3 بعد از ظهر | لینک  | 

روی تخته سنگی نشسته ام ٬بر سينه بلند دماوند.آنجا كه كمي دورتر ديو سپيد پاي در بند آرميده.پشت به دماوند٬روي به كوهي كه نامش را نمي دانم ٬ در سكوت دلخواهي كه پر از بوي آويشن* است ٬روحم را پرواز مي دهم.مثل شاپركي روي غنچه هاي نشكفته شقايق٬ گل به گل مي پرم ولابه لاي علف هاي خودرو مي نشينم.

زمين مرا صدا مي كند.

حس مي كنم٬كه دوست دارم به درون زمين بروم.گويا اجزاي خاك من را مي طلبد.شايد ياخته هايم با سنگ ريزه ها حس خويشاوندي دارند.چيزي در درونم به صدا درآمده و با طبيعت سخن مي گويد.

با ابرها ٬با خورشيد٬كوهها٬ بوته ها٬ با زمين٬ زميني كه مرا مي طلبد.كاشكي ابر بودم .مي باريدم و به زمين فرو مي رفتم تا دانه هاي خاك مرا در برگيرند.افسوس كه پايم بر زمين است و دستم از او كوتاه. بوته ها به من بگوييد ريشه هايتان در خاك چگونه اند كه اين گونه شادابيد؟شقايق ها به من بگوييد خاك به شما چه مي بخشد كه اين همه سرخي به گلبرگهايتان مي ريزيد؟ اي رود به من بگو سينه مهربان خاك چه با توزمزمه مي كند تا به دريا برسي؟كوهها به من بگوييد قلب خاكي تان از زمين چه امانت دارد كه اين گونه استوار ايستاده ايد؟آي آسمان چشم خورشيدي ات از آن بالاها در زمين ما چه مي بيند؟اي زمين به من بگو٬ با صدايي بلند بگو.فرياد بزن آنچه امروز تو نجوا كردي و من نشنيدم.

¤قطره اشكي از گوشه چشمانم بر پهناي صورتم غلتيد.روي به زمين نهاده ام.اشك به زمين پيوست .من به او رسيده ام.

*آويشن گياهي دارويي است با بويي خوشايند كه در كوهستانها مي رويد!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 11:6 بعد از ظهر | لینک  | 

روزها تو کوچه وخیابون همش چیزهایی به ذهنم می آد برای نوشتن .ولی حالا که می خوام بنویسم هیچی!!!

 

نه هیچ کاری ازم بر نمی آد! هی می نویسم وهی پاک می کنم. نمی شه دیگه  زوری که نیست! ولش کن.این نوشتنی هایی که تو ذهنمه رو  گویا باید امشب  برای خودم تعریف کنم!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 2:13 قبل از ظهر | لینک  |