تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

اميدوارم فيلتر نشده باشه!!

بن بست!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:21 بعد از ظهر | لینک  | 

N95

خیلی خوشگله نه؟من که عاشقشم !ولی حیف که.........

نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:31 بعد از ظهر | لینک  | 

در حموم رو که باز کردم، دوید زیر دمپایی قایم شد. من هم که مجبور بودم  تمام شجاعت و دلاوری موجود در وجودم رو به دلیل خواب بودن آرمان و پدرش بروز بدم!! تکونی به دمپایی دادم تا فرار کنه که ببینمش! بعد با همون دمپایی در دو ضربه چنان آش و لاشش کردم ! که خودم متهوع! شدم! فکر می کردم مرده! ولی وقتی دیدم خودش جلو می ره و دل و روده بیرون ریخته اش رو هم دنبال خوش می کشه ....تنم لرزید! ( یه لحظه فکر کردم اگه یه آدم وسط یه جراحی  سنگین مثلا رو معده اش یا روده اش یهو به هوش بیاد و پاشه از اتاق عمل فرار کنه بیرون چه صحنه ای می شه!!!)راه آب رو باز کردم تا  آب برش داره و ببره ! ولی وقتی آب بهش خورد... تندتر دوید .باورم نمی شد یه سوسک، یه سوسک  نا چیز ،بی ارزش و کثیف برای زنده موندن این طور تلاش بکنه.

 من چیکار کرده بودم؟ ..... بالاخره آب پیروز شد و  سوسکه افتاد تو فاضلاب.

 نمی دونم معنی زنده بودن برای یه سوسک چیه ؟ نمی دونم آیا بجز خوردن کثیف ترین چیزها و منتقل کردن اونها از جایی به جای دیگه کار دیگه ای هم می کنند؟(البته بعلاوه تولید مثل!)معنی زندگی برای  ما چیه؟ فرق ما با سوسکها و موشها و....چیه؟ کی از بالاتر ما رو شکل سوسک می بینه و می تونه با یه دمپایی از پا درمون بیاره؟ کیه که همه چیز رو برای خودش می خواد و به سادگی می تونه با فشار آب ما رو بفرسته ته فاضلاب تا به گ...... راضی بشیم؟

حالا من موندم و یه عالمه فکر . به خودم لعنت می فرستم که دیگه شجاعتم گل نکنه تا جریان سیال افسار گسیخته ذهنم منو با خودش این طور به این ور و اون ور نبره!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:24 بعد از ظهر | لینک  | 

 

همسر من مردی  مهربون و دوست داشتنیه . می دونم همیشه می آد اینجا ونوشته های منو می خونه ! اما هیچ وقت ردپایی از خودش به جا نمی گذاره . وبگردیهای منو دوست نداره ! بعضی وقتها به دوستی های مجازی ام خرده می گیره ! که  نمی دونم اسمش رو چی بگذارم  شاید حسادت مردانه!!!!!! الان نشسته داره روزنامه می خونه ! و من خوشحالم که بعد از گذشتن هشت سال از زندگی مشترکمون هنوز وقتی بش فکر می کنم  قلبم تندتر می زنه. می دونم شنبه وقتی این نوشته رو می خونه حتما می گه اینا چیه که تو وبلاگت می نویسی ! ولی من معتقدم وقتی به کسی علاقمندی باید به تمام روشهای ممکن  عشقت رو ابراز کنی . و من اینجا با صدای بلند می خوام بگم ...

مهربانم دوستت دارم.

و به خاطر همه گذشتها و مهربانی هایت متشکرم.

 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:11 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:35 بعد از ظهر | لینک  | 

دریاچه نمک ، زیر نور ماه ، سفیدی محو منتشری داشت ، که بی شباهت به میهمانی ارواح نبود.نگاهش می کنم و چشم بر می دارم ٬ که فریبنده است و فراخوان  .

  شورِ شور ٬ تلخِ تلخ همچو روزگار.

:( قصه را شنیده ام٬ رازت را به من بگو )                       

***

ردپایی به سویش می شتابد و بر بوسه گاه لبهایش در جدال موج و شن و نمک محو می شود

 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:26 بعد از ظهر | لینک  | 

روزت مبارک مادر عزیزم.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:17 بعد از ظهر | لینک 

از هر قانون نصفه ونیمه ای برای زنان متنفرم .حتی اگر کار نیمه وقت و گرفتن دستمزد تمام وقت باشه!

این قانون اگرچه در زمان حال به نفع زنان به نظر می رسه ! ولی به مرور زمان اثر واقعی خودش رو نشون می ده ! منظورم وقتی که شرکتها به همین دلیل بیشتر وبیشتر از کارمندان مردی استفاده می کنند که خطر استفاده از مرخصی ۶ماهه زایمان هم ندارند! آِي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:0 بعد از ظهر | لینک  | 

بعد از اینکه آزمایشات مختلف پزشکی به نتیجه نرسید، دی شب زیر نور ماه سینه ام را شکافتم .درست روی قلبم توموری دیدم که تا اعماق سینه ام ریشه دوانده بود.

با جراح قلب تلفنی صحبت کردم .پس از چند سوال و جواب گفت که منع مطلق جراحی وجود دارد.

از دیشب تا بحال دیگر دردی در قفسه سینه ندارم .

 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 5:17 بعد از ظهر | لینک  | 

امشب وقتي مرغ  ها رو تيكه تيكه مي كردم ، همون حس هميشگي به سراغم آمد.احساس درنده خويي ! صداي خرد شدن استخوانهاي مرغ بيچاره زير چاقوي تيز من مشمئز كننده است ومن هر از چند گاهي مجبورم تحملش كنم، تا يه چيزي براي خوردن داشته باشيم. اين جور موقع هاست ، كه به حيوانيت انسان اقرار مي كنم.

 خسته از همه مزاياي انسانيت! خسته از رنج انسان بودنم بار مسؤليت به دوش مي كشم!وتحمل مي كنم آنچه بايد باشم و نيستم.

آسمان بار امانت نتوانست کشید                          قرعه کار به نام من دیوانه زدند

نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:46 بعد از ظهر | لینک  | 

فکر می کنید اینجا، آقای آدم دارن به خانم حوا چی میگن؟

نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:45 بعد از ظهر | لینک  | 

سفره رنگین است، نوش جان پروانه های زیبا.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:32 بعد از ظهر | لینک  | 

آرمان تب کرده .حوصله هیچی رو ندارم. همه سیگنالها چه از من به اطراف و چه از اطراف به سمت من بار منفی دارند.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:59 بعد از ظهر | لینک  |