بن بست!
خیلی خوشگله نه؟من که عاشقشم !ولی حیف که.........
من چیکار کرده بودم؟ ..... بالاخره آب پیروز شد و سوسکه افتاد تو فاضلاب.
نمی دونم معنی زنده بودن برای یه سوسک چیه ؟ نمی دونم آیا بجز خوردن کثیف ترین چیزها و منتقل کردن اونها از جایی به جای دیگه کار دیگه ای هم می کنند؟(البته بعلاوه تولید مثل!)معنی زندگی برای ما چیه؟ فرق ما با سوسکها و موشها و....چیه؟ کی از بالاتر ما رو شکل سوسک می بینه و می تونه با یه دمپایی از پا درمون بیاره؟ کیه که همه چیز رو برای خودش می خواد و به سادگی می تونه با فشار آب ما رو بفرسته ته فاضلاب تا به گ...... راضی بشیم؟
حالا من موندم و یه عالمه فکر . به خودم لعنت می فرستم که دیگه شجاعتم گل نکنه تا جریان سیال افسار گسیخته ذهنم منو با خودش این طور به این ور و اون ور نبره!
همسر من مردی مهربون و دوست داشتنیه . می دونم همیشه می آد اینجا ونوشته های منو می خونه ! اما هیچ وقت ردپایی از خودش به جا نمی گذاره . وبگردیهای منو دوست نداره ! بعضی وقتها به دوستی های مجازی ام خرده می گیره ! که نمی دونم اسمش رو چی بگذارم شاید حسادت مردانه!!!!!! الان نشسته داره روزنامه می خونه ! و من خوشحالم که بعد از گذشتن هشت سال از زندگی مشترکمون هنوز وقتی بش فکر می کنم قلبم تندتر می زنه. می دونم شنبه وقتی این نوشته رو می خونه حتما می گه اینا چیه که تو وبلاگت می نویسی ! ولی من معتقدم وقتی به کسی علاقمندی باید به تمام روشهای ممکن عشقت رو ابراز کنی . و من اینجا با صدای بلند می خوام بگم ...
مهربانم دوستت دارم.
و به خاطر همه گذشتها و مهربانی هایت متشکرم.

دریاچه نمک ، زیر نور ماه ، سفیدی محو منتشری داشت ، که بی شباهت به میهمانی ارواح نبود.نگاهش می کنم و چشم بر می دارم ٬ که فریبنده است و فراخوان .
شورِ شور ٬ تلخِ تلخ همچو روزگار.
:( قصه را شنیده ام٬ رازت را به من بگو )
***
ردپایی به سویش می شتابد و بر بوسه گاه لبهایش در جدال موج و شن و نمک محو می شود
این قانون اگرچه در زمان حال به نفع زنان به نظر می رسه ! ولی به مرور زمان اثر واقعی خودش رو نشون می ده ! منظورم وقتی که شرکتها به همین دلیل بیشتر وبیشتر از کارمندان مردی استفاده می کنند که خطر استفاده از مرخصی ۶ماهه زایمان هم ندارند! 
بعد از اینکه آزمایشات مختلف پزشکی به نتیجه نرسید، دی شب زیر نور ماه سینه ام را شکافتم .درست روی قلبم توموری دیدم که تا اعماق سینه ام ریشه دوانده بود.
با جراح قلب تلفنی صحبت کردم .پس از چند سوال و جواب گفت که منع مطلق جراحی وجود دارد.
از دیشب تا بحال دیگر دردی در قفسه سینه ندارم .
امشب وقتي مرغ ها رو تيكه تيكه مي كردم ، همون حس هميشگي به سراغم آمد.احساس درنده خويي ! صداي خرد شدن استخوانهاي مرغ بيچاره زير چاقوي تيز من مشمئز كننده است ومن هر از چند گاهي مجبورم تحملش كنم، تا يه چيزي براي خوردن داشته باشيم. اين جور موقع هاست ، كه به حيوانيت انسان اقرار مي كنم.
خسته از همه مزاياي انسانيت! خسته از رنج انسان بودنم بار مسؤليت به دوش مي كشم!وتحمل مي كنم آنچه بايد باشم و نيستم.
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند
فکر می کنید اینجا، آقای آدم دارن به خانم حوا چی میگن؟
سفره رنگین است، نوش جان پروانه های زیبا.
آرمان تب کرده .حوصله هیچی رو ندارم. همه سیگنالها چه از من به اطراف و چه از اطراف به سمت من بار منفی دارند.