تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

به دعوت دوست خوبم جوراب مروری کردم به آنچه که در گذشته نخوانده ام!!

راستش آخرین کتابی که شروع کردم ونخوندم یادداشتهای یک نویسنده (ویرجینیا وولف)بود که هیچ گونه ارتباطی باش برقرار نکردم!علتش هم یک کمی کم سوادی بود(خیلی از اسمها رو نمی شناختم و اظهار نظرات خانم وولف در مورد ایشان برایم جذاب نبود) ویک کمی هم ترجمه ناکارآمد کتاب و یک کمی هم ....چه می دونم بی حوصلگی لابد.

ولی کتاب نیمه نخونده.... با کمال شرمندگی دو جلد از ده جلدی کلیدر خوندم و نه بیشتر....!مدار صفر درجه احمد محمود رو هم فقط یک جلدش رو خوندم!!(چرا کتاب به اون قشنگی رو تا آخر نخوندم!!!)

دیگه دیگه....حتما باز هم هست اینا کتابایی اند  که از نخوندنشون متاسفم! وگرنه حتما باید کتابایی باشند که چون خوشم نیومده ادامه ندادم!!و الان یادم نیست.راستی یه چیزی هیچ کدوم از کتابای درسی رو تا آخر نخوندم!!! اما دیوان حافظ رو از روی شرحی بر غزلهای حافظ هروی یه دور خوندم!راستی نمایشنامه هم دوست ندارم! هیچ وقت سروقتش نرفتم.ولی اگه برم مطمئنا به سرانجام نمی رسه!

حالااگه من باید از کسی دعوت کنم که این گردونه رو بچرخونه و اقرار کنه که چه کتابایی رو نیمه کاره رها کرده

از گل داوودی، نگارنده و نیشتر دعوت می کنم که ادامه بدهند!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:9 بعد از ظهر | لینک  | 

 

ای عزیزترین

    این روزها که شرایط روزگار آجرچین دیوار بی اعتمادی شده  بر من خرده مگیر که چرا شبها کابوس می بینم. می بینم که رتیل های سیاه دسته دسته بر دیواره جویی نشسته اند که باریکه آب روشنی ته آن جاری است و آرامش، قوطی نوشابه خالی است که پر سرو صدا به سنگهای ته جوی سر می کوبد.

این روزها خورشید خیلی دور است .این روزها خورشید سرد و دور است ومن فکر می کنم تنها تو می توانی قلبم(یا مغزم) را بشکافی ودر حفره هایش(یا شیارهایش )جستجو کنی و کرم سیاهی که به جانش افتاده را بیرون بکشی.

ترس از دست دادن،رهایم نمی کند.

بلندترین فریادت را بر سر همه این فکرهای بیهوده بکش ، نه بر سر ........

سکه های طلایی ونقره ایی، پولکهای پر زرق وبرقی اند که تن پوشم را خوش نقش و نما می کنند.من ،ولی سردم است.آن دورها کنار خورشید نمان .

نزدیک تر بیا .برهنه و پاک، گرمای تنت را می طلبم.

 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:27 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام! از همه دوستایی که به پست قبلی من جواب دادند،ممنون و متشکرم.

وحالا من می خوام یه هدیه به خواننده های وبلاگم بدم!

زیباترین وتحسین برانگیزترین کتابی که تا به حال خوندم و کاملا با این نویسنده ایتالیایی هم نظرم که گفته:

«اگر حقیقت داشته باشد که می‌گویند رمان مرده است یا در حال مردن است، پس همگی از جا برخیزیم و به این آخرین رمان (صدسال تنهایی) سلام بگوییم!».
(ناتالیا گینزبورگ، نویسنده‌ی نام‌دار ايتاليايي)

 

                                                        صد سال تنهايي       

    خوندن اين كتاب رو به همه كتاب دوستها توصيه مي كنم. البته! اگه تا حالا نخوندينش!در ضمن حتما ترجمه آقاي بهمن فرزانه رو بخونيد تا درگير مميزي وسانسور نشده و از متن روان و  زيباي اون لذت ببريد.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 5:52 بعد از ظهر | لینک  | 

اگر می خواستی به من هدیه ای بدهی ، چه انتخاب می کردی؟ چه رنگی ؟

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:5 بعد از ظهر | لینک  |