آنهایی که با لزجی نگاههای هیزشان پیراهنت را اندازه زده اند ، امروز تصور عریانی ات را به پشت دیوارهایی می فرستند که تا آسمان قد کشیده است.
*¤دخترکان سرزمین من فرشته های بی گناه رانده شده ¤*
رقص طره های ابریشمین گیسویت در باد و پیچ و تاب فریبده اندامت در حریر حیا و عشقی که می بخشی ، عشقی که می ورزی ، در سوزانترین لحظات عشق بازی ، ذره ای از بلندای اندیشه ات نمی کاهد.
افسوس که کوته بینان سستی بنای اعتقاداتشان را به مکاری تو نسبت می دهند.
*¤ دخترکان سرزمین من می نابی که حرامی نوشان حرامتان کرده اند¤*
آنها که امروز در پس پرده نگاهت می دارند، تا به سزای این زهد ریا در بهشت فردا حوریان پری پیکر جام برکف به برکشند، عاجزانه روح بزرگت را انکار می کنند.
¤¤به بهانه افتتاح پارک ویژه بانوان¤¤
نمی دونم به چی فکر می کنه! اما انگار حسی مشترک رو تجربه می کنیم!!
آخرین حسی که به یاد دارم، دردبود. وقتی پرونده بستری پسر ۲۱ ساله ای راخواندم که در ۱۸ سالگی سکشوال ابیوز شده(در همین سال پدر و مادرش از هم جدا شدند)دچارسایکوزمی شود و امروز به دلیل جدا شدن از همسرش با تشدید علائم دوباره بستری می شود.
آخرین حسی که به یاد دارم، دردبود. وقتی برگه پاتولوژی بیوپسی مغز استخوان مرد ۲۸ ساله ای راخواندم که تشخیص لوسمی با زبان تغییرات کروموزومی در آن نوشته شده بود و حامل برگه نمی توانست باور کند.
آخرین حسی که به یاد دارم، درد بود. وقتی زنی معتاد روی زمین افتاد و همان جا بی حرکت ماند.
آخرین حسی که به یاد دارم، درد بود.وقتی مرد رهگذر از من خانه ای برای ازدواج موقت، جویا شد.
آخرین حسی که به یاد دارم، درد بود.وقتی کلید، در قفل همه چراهای مغزم نچرخید وشکست.
آخرین حسی که به یاد دارم، دردبود.وقتی وجودم لای در آهنی و سنگین حیات ماند.