تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

قول داده بودم که دنباله بازی رو بگیرم!

به چی پز می دم؟

 اول به همسر نازنینم !! همیشه به خاطر  روح بزرگ و قلب پذیرای مهربونش  احساس افتخار می کنم و یا به عبارتی پز می دم!

دوم به پسر قند عسلم!! و البته این کاری که بی شک هر مادری می کنه!!

سوم !! به زندگی پر از صلح وصفایی که داریم . به مادرو پدر و خواهر وبرادرهای خوب و حامی و با سوادی که داریم . به احساس خوب رضایت وجدانی که هر شب و روز از کار وتلاش پیدا می کنیم و به آینده روشنی که ورای غبار خاکستری سردرگمی های لحظه های جاری طراحی کرده ایم، به همه اینها پز می دم ! تا یادم باشه در میان همه روزمره گی ها،چیزهای زیادی برای دلخوشی هست!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:19 بعد از ظهر | لینک  | 

 

((آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازي مي‌كني

در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچي

كه از دلتنگي بسيار

آه مي‌كشند.

 

بازي مكن

فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.

بازي مكن

خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود ))

قسمتی از شعر «مرا به حال خودم بگذاريد» از شمس لنگرودی در رثای شکیبایی.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 4:15 بعد از ظهر | لینک  | 

از طرف دوستان وبلاگی  به خصوص (دکتر گمشده)دعوت شدم به بازی !به چی پز می دی !! و بهترین فیلم ها و.... ***ممنونم!!!!

اما باید فکر کنم وبعد جواب بدم!و چون الان دیرم شده و باید برم سر کار وزندگی!! این کار رو به زمانی در آینده!! شاید شنبه ، موکول می کنم. اما چون تنها کسی که بی هیچ تردید  در لیست هنرپیشه ها خواهد بود ،  و اون کسی نیست جز آل پاچینو یه عکس ازش می گذارم تا صفحه زیبا بشه!!

 راستی تعطیلات خوش بگذره!!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:11 قبل از ظهر | لینک  | 

با نوای آشنایش می زند بر در پدر                           می پرد از جا دلم ، آمد پدر آمد پدر                      می روم در را به رویش می گشایم شادمان              چهره خسته زکارش نقش می بندد                         میان قاب در

بازهم از گچ نشسته روی دستش گرد و خاک            مثل هرشب او خریده نان تازه گرم وپاک             گویمش بابا سلام، گرم می خندد به من                   می کند پر این جوابش دشت وصحرای دلم                          از نسیم مهر پاک

 

*این شعر مال اون سالهایی که پدر دبیرم شبها خسته از کار روزانه و کلاسهای کنکور و.... با رویی گشاده به خونه بر می گشت، ومن می رفتم و در رو برایش باز می کردم.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:13 قبل از ظهر | لینک  | 

 

سالهای دور اون وقتهایی که محصل بودم و بچه درسخون!شبهای تیر ماه که فصل امتحانات بود، برای من سخت و خسته کننده ولی دوست داشتنی بود. وقتی هنوز چند فصل از کتاب مونده بود و فردا امتحان داشتی بایست تا صبح بیدار می موندی و با خواب و کتاب و مغزت کلنجار می رفتی تا یه چیزایی برای فردا به زور تو کله ات فرو می کردی!اون روزها حیات خونه ما ،با هوای گرم و شرجی شمال،با صدای قور قور قورباغه های جویی که از باغ همسایه می گذشت، با آسمونی که گاه ستاره ای از پشت ابری سرک می کشید و از همه خاطره انگیز تر صدای مرغ حق ، که از دورها ،خیلی دورتر از دورها می خواند،جایی بود که بی خوابی رو برایم ممکن می کرد.

امشب خسته و خواب زده ، با حسرت همه اون در موندگی درسهای باقی مونده و دلتنگی همه لحظه های شیرین حس کردن سکوت پر هیاهوی شب ، وقتی  که انگار تنها تو بیداری و مرغ حق،بی خوابی رو مزه مزه میکنم.

دلتنگ صدای محزون مرغ حق.صدایی که از آن دورها می آمد .از آن دورتر از دورها.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 5:30 قبل از ظهر | لینک  | 

مادرم دوستت دارم .روزت مبارک.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:48 بعد از ظهر | لینک