تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

آخر نمایش آقای همسر رو از خواب بیدار کردم!!(معمولا در پایان فیلمهای اکشن ایشون این کار رو در مورد من انجام می دن!)

بش گفتم:(فهمیدی شما مردا رو می شه آنقدر دوستتون داشت که به خاطرش کشتتون!)

 *خسته ام از شب یلدا                           زنده باد صبح فردا.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:7 قبل از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:27 قبل از ظهر | لینک  | 

قلبم را در مجری کهنه یی پنهان می کنم.در اتاقی که دریچه ییش نیست.

از مهتابی به کوچه خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم.

آه

    من 

         حرام شده ام.

ا ـ بامداد (احمد شاملو)

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:0 قبل از ظهر | لینک  | 

با تو يک‌شب بنشينيم وُ شرابی بخوريم


آتش‌آلود وُ جگرسوخته‌آبی بخوريم


در كنار تو بی‌افتیم چو گيسوی تو، مست!


دست در گردن‌ات آويخته، تابی بخوريم ...

...

شعر ِ «ه.الف.سایه»تهران
دي 1348

نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:30 قبل از ظهر | لینک  | 

از شبهای طولانی آذر و دی متنفرم!

نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:55 بعد از ظهر | لینک  |