شنبه سی ام آذر 1387
آخر نمایش آقای همسر رو از خواب بیدار کردم!!(معمولا در پایان فیلمهای اکشن ایشون این کار رو در مورد من انجام می دن!)
بش گفتم:(فهمیدی شما مردا رو می شه آنقدر دوستتون داشت که به خاطرش کشتتون!)
*خسته ام از شب یلدا زنده باد صبح فردا.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:7 قبل از ظهر | لینک
|
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:27 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه شانزدهم آذر 1387
قلبم را در مجری کهنه یی پنهان می کنم.در اتاقی که دریچه ییش نیست.
از مهتابی به کوچه خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم.
آه
من
حرام شده ام.
ا ـ بامداد (احمد شاملو)
نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:0 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه پنجم آذر 1387
با تو يکشب بنشينيم وُ شرابی بخوريم
آتشآلود وُ جگرسوختهآبی بخوريم
در كنار تو بیافتیم چو گيسوی تو، مست!
دست در گردنات آويخته، تابی بخوريم ...
...
شعر ِ «ه.الف.سایه»تهران
دي 1348
نوشته شده توسط سحر در ساعت 7:30 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه یکم آذر 1387
از شبهای طولانی آذر و دی متنفرم!
نوشته شده توسط سحر در ساعت 6:55 بعد از ظهر | لینک
|

