بالاخره دیدمش.خوب بود ولی نه اونقدر که ازش تعریف و تمجید شنیده بودم!
اما از دیشب تا حالا به ماجرای اون چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت دویدنش فکر می کنم.
ناگهان شروع به دویدن می کنیم ، در این فاصله هر وقت گرسنه می شویم غذا می خوریم و هر وقت خوابمون می گیره می خوابیم و ... می دویم ومی دویم ومی دویم و ....... و به هیچ جا نمی رسیم یا اگر هم برسیم اونجایی نیست که می خواستیم .بر می گردیم و باز می دویم و می دویم و می دویم و......
و بعد درست وسط برهوت یه بیابون ، به آخرش می رسیم.
این سرنوشت برای من کمی آشناست.
امروز این وبلاگ رو پیدا کردم.یه بند تا ته آرشیوش رو خوندم.یه جوری از این همه زنانگی محضوض شدم. معمولا از برخورد جنسیتی با امور هیچ خوشم نمی آد.اما توصیف حوا از قضیه چیز دیگه ای بود.
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید.....

لذیذترین لحظه زندگی ...
روح من ، جسم تو در اوج.......
مرز اعتماد و بی اعتمادی ...یک خط باریک نیست.
سرگردانی وسیعی است از ابتدای پریشانی خاطر من تا منتهای بی پروایی ذهن تو.....
مثل کویر که شنی نرم تمام خطوط را محو کرده است!
