یکشنبه هجدهم اسفند 1387
شالیزار رو همیشه دوست دارم.تو هر فصل سال یه جور قشنگه. این روزها اما زیبایی خاصی داره.زیبایی که نتیجه در هم آمیختگی آب و آسمان و زمینه. سالها از کنار این مناظر گذشتم و لذت آن را ذره ذره در وجودم حس کردم.حالا اینجا ، از این فاصله زیاد با درد دوری از وطن ناچار به سفر در صفحات وب که به طرحی از شالیزار آراسته باشه دل خوش می کنم.!
نوشته شده توسط سحر در ساعت 12:22 بعد از ظهر | لینک
|
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
دلم مي خواست هيچ منعي نبود و من همين الان شال وكلاه مي كردم و راه مي افتادم مي رفتم اينجا .

دلم مي خواست اين سطح هوشياري يك كم از ايني كه هست پايينتر مي آمد!با سيگاري،مي ايي، افيوني!!دلم مي خواست تو اينجا بودي.حتي نزديكتر از رگ گردن.
دل آدميزاد ديگه ، بعضي وقتها چه چيزها كه نمي خواد!
نوشته شده توسط سحر در ساعت 11:4 بعد از ظهر | لینک
|
جمعه دوم اسفند 1387
این پنج شنبه ، جمعه مهمان مارکز بودم! اول کتابش رو خوندم الان هم چند دقیقه ایی می شه که فیلمش تموم شد!
شیفته سبک و نگارش این نویسنده ام.خوشحالم که زنده است و من می تونم به خوندن کتابهایی جدید از اون امیدوار باشم.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 11:24 بعد از ظهر | لینک
|
