شنبه بیست و پنجم مهر 1388
به نظر من مادر همه رنگها سیاهٍ.کافی یک شب قبل از سپیده صبح بشینی پشت پنجره و به دنیا آمدن این همه رنگ رو از دل سیاهی همراه با روشنی سحر ببینی.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:32 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیستم مهر 1388
به تنهایی نتوانستم افکارم رو بیان کنم،این روزها تکثیر می شوم.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 5:16 قبل از ظهر | لینک
|
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
چند روز پیش آرمان از پدرش می پرسید:((بابا از این جا تا آسمان هفتم دقیقا چند کیلومترٍ؟))
نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:16 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
ساده وصادقانه تو مستی می گی: مردا همه شیشه خرده دارند.
لامذهب نمی گی آخه هضم شیشه خرده ، اونهم تو وجود تو ، برای من سخته.
نوشته شده توسط سحر در ساعت 2:47 بعد از ظهر | لینک
|
چهارشنبه یکم مهر 1388

نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:37 بعد از ظهر | لینک
|
